تلویزیون‌ها خاموش‌اند

در تلویزیون‌ها
تصویر ناشفافی که به برفک انجام می شود
و در خانه‌ها
آن غبارآلوده‌ترین آینه‌ای که انعکاس دیوار است
خرده سایه‌ها
که خورشید را هدر می‌دهند
و شکسته پایه‌ها
که داس می‌شوند به هنگام شکست ِ نور
و ما را با سایه‌هامان درو می‌کنند
در همه‌ جا و همه چیز من‌هایی هست
که بی‌هیچ آغازی
زانوی‌شان ترک برداشته است

در تلویزیون‌ها مردی می‌گرید
و زن ِ غمگینی که تنها‌ یادگاری‌اش
تصویر برهنه از سایه‌ای است
[ که به تاریکی پوستین عزادار ِ خویش است ]
تاریکی را به نظاره بنشسته است
ملافه‌های سفیدی همه‌ی خانه را گرفته بود
و مردی در تلویزیون مدام می‌گریست

دروغ

تابلوی ِ‌یک مغازه :

ساندویچ ِ مغز ِ انسان

خواب آور

خودخوری میکرد کسی که شکار کفتارها شده بود !

دشنه در باد

اندیشه‌ی ِعریان‌ات به دشنه‌ای مهمان کن
یا بر این جاده‌ی ِ بی‌شب اسید بر چهره‌اش کن
وز خون ِ اندیشه‌ات
بر گندیده‌ترین پوستین‌ِ راه بتی از جنس ِ شعر بساز
تا صدای ِ‌تو در تو بمیرد به نوشیدن ِ‌نام تو
وز هر گذرنده‌ای که به نام ِ تو آشناست
از نفیر صدای ِ تو در باد زخم بگیرد
و در پایان پیش از رسیدن به دروازه‌ی مقصد
تو را به دروازه‌ی زندان خواهند آورد

عقربی که خویش را دم به دم به دم‌اش به دار می‌آویزد

در این سرزمین اعدام خواهند کرد

به جرم استفاده‌ی ِ غیر قانونی از زهر

مرگ ات اعتراضی است به تو
وز اعتراض تو رگ ِ تو را
به آتش پر می‌کنند

چرخ چرخ عباسی

من وارث ِ چرخ‌دنده‌های ِ‌ساعت ِ‌خسبیده ام

و در چرخش‌ عبث ِ خویش حرکتی نمی‌یابم

لیز ِ گندیده

تیغی است در دهان و حنجره بی‌کلام مانده است

استخوان‌های خویش را به جویدن تماشا نشسته‌ام

و پس از دریدن ِ‌خویش به خونین دهان‌ام سیگاری می‌گیرانم

هر لحظه‌ای که برفت زخمی بر تن کلام بشد

به زخمه‌ی مشتی که حنجره‌ام را چنگ می‌زد

به سانِ ماهی ِ مرده‌ای که درختی در ریشه یافت

چیست آن که نیست ؟

آشفته  شهوت ِ مرگ

در  تن ِ مرده ای که باد به هراس و زوزه

به گوشش در نجوا می ‌شود

[که تو مرده‌ای اما نشانت از مرگ چیست؟]

لاشه‌ای که خبر از وحشت روزها می‌داد

بر زمین بگرفته رخت ِ خویش سخت به آغو]

[که این خاک است : این خاک]

مادرم پیش از پاییز بوی ِ‌خاک می‌داد

آوندهایش وز آشوب ِ این خاک مرا جان می‌داد

هم توده‌ی ِ عفونتی که از اجبار سایه ‌بانش بودم

[بوی ِ این خاک می‌داد]

هم پرندگانی که  به تناول ِ تاول های ِ‌طبیعت آوازه خان تر بودند

[رنگ ِ این خاک را جابه‌جا می‌کردند]

[بیهوده اندیشه ای است من ِ‌وارونه را]

[مگر این خاک مامن‌گاهی‌ام نیست ]

و باد

و باد

هراسان می‌گذشت از تعقیب ِ خلا

[ که آغازگر مالامال بودن بود]

و باد

و باد

هراسان می‌گذشت از تفتیش ِ خاموشی

[که جاسوس ِ ابدیت بود]

هر آنچه که بر سر راه‌اش سد بود با خود می برد

به چاله‌ی تاریک مدار

جغد ِ‌مسموی که چالش برگ و باد را

شاهد به واقعه بود

به هنگام ِ قی کردن قیلوله‌ی ِ هستی‌اش بر درخت

در سکوت به سکته‌ی مغزی‌اش بیدار شد و جان نداد

[  شگوه ای از چشم نبود ،‌که مرا خود است این درد]

Private Shouts

فریادهای درگوشی

دمادم

یادداشت های محبوبه موسوی

تخته سیاه

شعرهای امین شاهنده - رازها و روزها

تَب خال

آخرِ بازی

یک جنسِ دوم

یک زن. همان که جنسِ دوم می خوانندش.

نجواگونه هایی در ســــــــــکوت

در سکوت بی مانند خود به نجوا پرداخته ام، نجوایی آرام و لذت بخش

naghshi

از نشانه های مومن آنست: که وبلاگ نقشی را میخواند. ( پراکندهایی از نقش ونگار اورجینال)

پرده ی آخر

وقت اضافه

Parviz Azadian

Just another WordPress.com site

زندانيان سياسى

مبارزه براى آزادى زندانيان سياسى

Qar Yolcusu

قاریولجوسو

ردّ پا روی حرف

کلمات رد پای منند در این بیکران

رنجنامه

آنچه زندگی می طلبد ،کمی شجاعت است

hamitanha

Smile! You’re at the best WordPress.com site ever

نافله ی شب های من

هیچ و خاکستر

Danceswithdreams

nothing more than the others

بیداری

وبلاگ شخصی پوریا کاف

08:48

Holy shit

پلاك80

آنچه از من گمشده است...

Goldene Verstand

.Once upon a time, I had a goldene Verstand. I lost it, just as I lost myself. I am here to find it again.

آه که اینطور !

خستگی های یک ذهن خسته !

آواره ای در آمستردام

درد دلها و خاطرات آوارگی‌ها ,تنهاییها و تلخ و شیرینهای زندگی

ساحل غربی

درد دل های یک غریبه...

کافه زن

یادمان میم، زنی که رویایی ناتمام ماند

حالا‌هر‌چی

آخرالزمان من است اینجا. به حساب خودم می‌رسم

راوی به روایت خودش

روایت های این وبلاگ ، برداشت آزاذ من است از آنچه دیده ام

ققنوس

روزمره‌ها، دغدغه‌ها

تک شاخ پرنده

تک شاخ پرنده دوست جادویی ما است

دانش کیهانی

هر دانش و آموزه ای که نوری به جایگاه کنونی ما بتاباند و چشم ما را در ادامه راه بازتر نگه دارد

روز هجدهم

اشعار پژمان بختیاری

زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا

آنچه در اینجا می نویسم واقعیت محض است

KHERS

لطفن توی بالاترین لینک نکنید. همچنین توجه داشته باشید که نظر دادن وظیفه نیست.

سکس،هنر و علم

در این وبلاگ سکس از دیدگاه هنری به تصویر کشیده شده ، و در مواردی رابطه آن با علم و نیز دین،فرهنگ و تمدن بررسی شده است

اندیشه

اندیشه هیچ پیشوند و پسوندی نمی‌پذیرد!

behcafe

خاطره ها و بعضی مواقع نوشته های بی ربط شیرین و بهزاد

ماندالا

می نویسم تا فراموش نشوم

بلند فكر ميكنم...

Enjoy your worries, you may never have them again

تِس آپه

آیم فاین. آیم جاست نات هپی.