زمحریق !

آوار ِ سرمای ِ هزار سال ِ پیش

بر درختان فروریخته است

پرنده‌ها به دام ِ طبیعیت می‌میرند

و هزاران سال ِ دیگر

بهار عزادار ِ جوجه‌ها خواهد بود

ساعت‌ها منقرض می‌شوند

و عقربه‌های ِ توحش ِ زیستن

سوی ِ انسان نشانه می‌رود

سایه‌های ِ اشیاء گم‌شده

در ذهن ِ گیاهان و درختان

دوباره زنده‌ می‌شوند

و

روزهای ِ ترک خورده

در تقویم‌های ِِ پلاستیکی

جاودانه‌تر می‌شوند

و ناگهان روزی

در آخرین ثانیه‌های ِ آغاز

عددها به چند علامت ِ ناشناس

به انسان تجزیه می‌شوند

Advertisements

سور ِ هیچ در منطق

چهارشنبه سوری ، سور ِ پنج‌شنبه‌ها بود

نآگاه

در میان ِ مه

قطار ِ خاموش می‌رفت

پرنده‌ی ِ ناظر

عیدی!

من خویشاوند ِ هر دشنه‌ی ِ تاریکی هستم که

سینه‌ی ِ آغاز را از آغاز تا آغاز ِ پایان می‌شکافد

اینچنین است که در آغاز ِ خدا و انسان و درخت و فصل

جوانه بُدن را از خاک ِ گرم می‌ستاند .

من خویشاوند ِ هر درخت ِ سخت برافراشته‌ام که

از دستهای ِ خویش تبر شدن را می‌آزماید

خویش را از خورشید ِ ملعون می‌رباید.

من دوستدار ِ تنهایی  ِ فتک‌وار ِ آن‌کس‌ام که

غژغژان از دیوار‌های ِ اتاق بر‌می‌آید

و لباس ِ غداری ِ هزار رنگ ِ انحطاط را  با تن ِ خویش می‌درد

تا ردای ِ نقد ِ خویش را بر تن ِهیچ‌اش گیرد

من اخوت ِ خونین هر مردار ِ زخماگین ِ چرکینم که

ابدیت‌ را با دستهای ِ بسته‌اش در آغوش می‌آورد

تا جانش بستاند خویش را در ذات آن می‌افشاند.

من سخن ِ بیهوده‌ی ِ پراکنده در خویش هستم که

فقط من می‌گوید تا در ورای ِ من خویش را بازیابد

دریغا

دریغا

در ضمیر ِ زبان پیشین ترانه را بازمانده‌است

چریکی !

بیابان ِ سرگردان  باد را زوزه می‌کشد

تا در کام ِ فریاد ِ خویش خاک را فرود آورد

از آن ‌سان که پس از نشخوار ِ انسان

دهان ِ گورها را پر از خاک می‌کنند

اینک انسان ِ دردمند گمراه است به هزار بیابان

که در میانه‌ی ِ هر ترک ِ خشک ِلبان ِ بیابان

مدفن ِ هزار انسان و آسمان است

اینک انسان ِ تشنه میهمان است

به دشنه‌هایی  برهنه که گلویش را می‌برند

تا عطش را به خون ِ خویش تمام شوند

در بیابان‌ها هزار راز ِ سرگردان

اسطوره‌ای است باد و شن‌ها و شولای ِ پنهان

بزم‌آراترین شوکران جان انسان است

با پاهای ِ تفتان که خبر از زمستان می‌دهد

در بیابان‌ها زمین است زن و زمان است انسان

بهتان است مناهضت ِ شکارچیان و شکارشوندگان

سبک بال !

   در دهلیز‌های ِ کهنه‌ترین گورها

  مردارهایی می‌زیند به نام انسان

گروس ِ خویش را

چغبوت‌هایی بودند

برای خوابگاه ِ ترس و ابدیت

در آستانه‌ی ِ انگیزش ِبهاران!

لاشه‌های ِ سرخ ِ متعفن

که بهنگام ِ غروب ِ خورشید

نابهنگام کلام را در دهان می‌گندید

اینان خود زبان را پژمرده کرده بودند

و آتش‌دان‌های ِ سرخ مرگ را

به یغما برده ‌بودند

تا استدلالی باشند بر کارزار ِ هستی

با هزار جنگاور ِ لاشه به میدان !

من اما زندگی را وانهاده‌ام

تا نهاد ِ مرگ برافکنم

دریغا به خویشی‌ام

لاشه‌‌ی ِ مغمومی بوده‌ام

که  قوتش ِ عفونت ِ خویش بود

به هنگامی که رَحَم ِ کرم‌ها بود

و شعرش بوی ِ بیماری میداد

با  بویناکی ِ دهان ِ دهان آلای ِ همه‌ی ِ مردگان

سرتاسر قبرستان‌های ِ گروهی راسرود بوده‌ام

با انگار ِ تجزیه شدن

به عمری سخت دراز

و عقوبت ِ عفونت ِ مداوم

به سلاخ‌خانه‌های ِ نیاز

زخم‌آگین بوده‌ام در بستر ِ بی نیازی !

Private Shouts

فریادهای درگوشی

دمادم

یادداشت های محبوبه موسوی

تخته سیاه

شعرهای امین شاهنده - رازها و روزها

تَب خال

آخرِ بازی

یک جنسِ دوم

یک زن. همان که جنسِ دوم می خوانندش.

نجواگونه هایی در ســــــــــکوت

در سکوت بی مانند خود به نجوا پرداخته ام، نجوایی آرام و لذت بخش

naghshi

از نشانه های مومن آنست: که وبلاگ نقشی را میخواند. ( پراکندهایی از نقشي)

پرده ی آخر

وقت اضافه

Parviz Azadian

Just another WordPress.com site

زندانيان سياسى

مبارزه براى آزادى زندانيان سياسى

Qar Yolcusu

قاریولجوسو

ردّ پا روی حرف

کلمات رد پای منند در این بیکران

رنجنامه

آنچه زندگی می طلبد ،کمی شجاعت است

hamitanha

Smile! You’re at the best WordPress.com site ever

نافله ی شب های من

هیچ و خاکستر

Danceswithdreams

nothing more than the others

بیداری

وبلاگ شخصی پوریا کاف

08:48

Holy shit

پلاك80

آنچه از من گمشده است...

Goldene Verstand

.Once upon a time, I had a goldene Verstand. I lost it, just as I lost myself. I am here to find it again.

آه که اینطور !

خستگی های یک ذهن خسته !

آواره ای در آمستردام

درد دلها و خاطرات آوارگی‌ها ,تنهاییها و تلخ و شیرینهای زندگی

ساحل غربی

درد دل های یک غریبه...

کافه زن

یادمان میم، زنی که رویایی ناتمام ماند

حالا‌هر‌چی

آخرالزمان من است اینجا. به حساب خودم می‌رسم

راوی به روایت خودش

روایت های این وبلاگ ، برداشت آزاذ من است از آنچه دیده ام

ققنوس

روزمره‌ها، دغدغه‌ها

تک شاخ پرنده

تک شاخ پرنده دوست جادویی ما است

دانش کیهانی

هر دانش و آموزه ای که نوری به جایگاه کنونی ما بتاباند و چشم ما را در ادامه راه بازتر نگه دارد

روز هجدهم

اشعار پژمان بختیاری

زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا

آنچه در اینجا می نویسم واقعیت محض است

KHERS

نظر دادن وظیفه نیست.

سکس،هنر و علم

در این وبلاگ سکس از دیدگاه هنری به تصویر کشیده شده ، و در مواردی رابطه آن با علم و نیز دین،فرهنگ و تمدن بررسی شده است

اندیشه

اندیشه هیچ پیشوند و پسوندی نمی‌پذیرد!

behcafe

خاطره ها و بعضی مواقع نوشته های بی ربط شیرین و بهزاد

ماندالا

می نویسم تا فراموش نشوم

بلند فكر ميكنم...

Enjoy your worries, you may never have them again

تِس آپه

آیم فاین. آیم جاست نات هپی.