آغازک !

گاهی اتفاقات عجیبی می‌افتد که قابل درک و تحلیل نیست ، چیزهایی فراتر از انتظار یا لحظه که می‌‌تواند در لحظه انتظار را بی معنی کند یا حتا لحظه را به شکل یک فسیل ِ منحوس ِ یک آمیب ِ چندین میلیون ساله در میانه‌ی ِ ساعت‌ها دفن کند . این اتفاقات و این لحظات را نمی‌توان زندگی کرد فقط میتوان تماشاگر یا تماشاگرنما بود و اگر سالها و سالها به مطالعه‌ی آن‌ها یا در صدد تشریح آن‌ها باشید فقط نتیجه همین می‌شود که بخشی غیرقابل ملموس از خودتان می‌شوید – یک احتمالن انسان که بهترین تکه از لاشه‌ی خودش بوده است و الان خاطره‌ای است در روح اشیایی آن اتفاق یا آن لحظه که دیگر شی نیستند و نیستند- یکی از همان اشیا خودش بوده است
ماجرا از روزی شروع شد که بند کفش‌هایم را بستم و قصد ِ گردش کردم ، از سر اتفاق یکی از دوستان را دیدم که روانپزشکی حازق و روانپریشی بالقوه بود – با گرمی احوال پرسی کردیم و به من گفت که به سمت بیمارستان ِ امام فلان می‌رود و از قضا تمایل به همراهی من داشت
و من هم که از تنهایی گریزان بودم و پاهایم یارای رفتن نداشت پیشنهادش را پذیرفتم و خیلی خوشحال با سیگار و سکوتش همراه شدم
القصه چند قدم یک‌بار بند کفش‌هایم باز می‌شد و من به دلیل همین بی کفایتی‌ام در بستن بند کفش‌هایم در تیررس شرمساری قرار گرفته بودم ولی راستش را بخواهید سکوت آزار دهنده‌ای بود با وجود اینکه نبود و من هر لحظه دلسردتر و پشیمان‌تر از همراهی کنجکاوانه دنباله‌ی ِ سایه‌ام را پی گیری می‌کردم که به سان بادیگارد ِ نیمه‌ای جانی جلوتر از من می‌رفت
جز چند کلام روتین و خاطراتی که نداشتیم و یا داشتیم و چند لبخند مصنوعی صدایی رد و بدل نمی‌شد مگر صدای سنگی که هربار سعی میکردم از جلوی پای‌ام به سر سایه‌ام شوت کنم
در همین حوالی بودیم که دختربچه‌ای که آدامس می‌فروخت نظرم را جلب کرد- هرچند که من با کلی کلنجار رفتن با خودم و انگولک کردن دکمه‌ی وژدان‌ام از او آدامسی نخریدم چرا که در آن زمان فکر میکردم آدامس خریدن من و امثال من شغل کاذب را در ذهن آن دخترک نهادینه می‌کند و امکان دارد همین کار من او را از آینده‌ای که شاید توانایی کسب آن را داشت محروم کند – الان هم همین عقیده را دارم با این تفاوت که دیگر سالهاست از خانه بیرون نمی‌روم
حضور دخترک یک اتفاق ناب در لحظه‌ای که من آن را بی لحظه‌گی می‌نامم بود و حضور نداشتن من هم در آن لحظه یک اتفاق نابتر بود – ولی یارای ارضای روح عاصی من را در آن لحظه نداشت – دخترک هرجور که بود رفت ولی خب من نه پسش زدم نه حرف دورش کردم
فقط آدامس از او نخریدم ولی در عوض حرفهایش را گوش داده بودم و چشمهایش را بوسیده بودم
دوستم در دنیای خودش قدم میزد – از مسیر همیشگی هر روزه‌اش با سیگاری در دست و سکوتی در سر و یک گوشی که نمی دانستم با آن شبکه‌های اجتماعی محبوبش را وارسی می‌کرد یا با محبوبه‌اش که چندسال از او بزرگتر بود دیالوگ برقرار میکرد
بهرجهت و شیوه‌ای که بود به تیمارستان رسیدیم و با دوستم وارد شدیم – چند صدای عصبی از جمله خنده و قه قه و جیغ و آواز محوطه را فراگرفته بود ولی در عین ناهماهنگی مرا آزار نمی‌داد و زمانی که به مرکز محوطه رسیدیم خوب دقت کردم توانستم سکوتی را در میان این هم همه تشخیص دهم – «یک دیوانه‌ی زنجیری شعر عمو زنجیر باف را می‌خواند» البته نسخه ی خودش را به شکل زیر

عمو زنجیر باف ؟
زنجیر منو بافتی؟
زنجیر عادت کرده به من
پشت درو انداختی؟
من عادت کردم به زنجیرم
زنجیر منو ساختی؟
عمو زنجیر باف ؟
زن ِ جیر منو با دندون شکافتی؟
با صدای چی ؟
عمو زنجیر باف ؟
میای بریم سینه زنی؟
میای برم زنجیر زنی ؟
عمو زنجیر باف ؟
زنجیر چرخ منو برداشتی ؟
پشت کوه رو برف ریختی ؟
عمو زنجیر باف ؟
زن جیره‌ی ِ منو نمیده
زنجبیل منو نمیده
عمو زنجیر باف ؟
توم شرطو باختی

خلاصه بهرجهت که بود از گذشتیم و من در آن لحظه گندیدم
این داستان ادامه نمی‌خواهد …

Advertisements
Private Shouts

فریادهای درگوشی

دمادم

یادداشت های محبوبه موسوی

تخته سیاه

شعرهای امین شاهنده - رازها و روزها

تَب خال

آخرِ بازی

یک جنسِ دوم

یک زن. همان که جنسِ دوم می خوانندش.

نجواگونه هایی در ســــــــــکوت

در سکوت بی مانند خود به نجوا پرداخته ام، نجوایی آرام و لذت بخش

naghshi

از نشانه های مومن آنست: که وبلاگ نقشی را میخواند. ( پراکندهایی از نقشي)

پرده ی آخر

وقت اضافه

Parviz Azadian

Just another WordPress.com site

زندانيان سياسى

مبارزه براى آزادى زندانيان سياسى

Qar Yolcusu

قاریولجوسو

ردّ پا روی حرف

کلمات رد پای منند در این بیکران

رنجنامه

آنچه زندگی می طلبد ،کمی شجاعت است

hamitanha

Smile! You’re at the best WordPress.com site ever

نافله ی شب های من

هیچ و خاکستر

Danceswithdreams

nothing more than the others

بیداری

وبلاگ شخصی پوریا کاف

08:48

Holy shit

پلاك80

آنچه از من گمشده است...

Goldene Verstand

.Once upon a time, I had a goldene Verstand. I lost it, just as I lost myself. I am here to find it again.

آه که اینطور !

خستگی های یک ذهن خسته !

آواره ای در آمستردام

درد دلها و خاطرات آوارگی‌ها ,تنهاییها و تلخ و شیرینهای زندگی

ساحل غربی

درد دل های یک غریبه...

کافه زن

یادمان میم، زنی که رویایی ناتمام ماند

حالا‌هر‌چی

آخرالزمان من است اینجا. به حساب خودم می‌رسم

راوی به روایت خودش

روایت های این وبلاگ ، برداشت آزاذ من است از آنچه دیده ام

ققنوس

روزمره‌ها، دغدغه‌ها

تک شاخ پرنده

تک شاخ پرنده دوست جادویی ما است

دانش کیهانی

هر دانش و آموزه ای که نوری به جایگاه کنونی ما بتاباند و چشم ما را در ادامه راه بازتر نگه دارد

روز هجدهم

اشعار پژمان بختیاری

زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا

آنچه در اینجا می نویسم واقعیت محض است

KHERS

لطفن توی بالاترین لینک نکنید. همچنین توجه داشته باشید که نظر دادن وظیفه نیست.

سکس،هنر و علم

در این وبلاگ سکس از دیدگاه هنری به تصویر کشیده شده ، و در مواردی رابطه آن با علم و نیز دین،فرهنگ و تمدن بررسی شده است

اندیشه

اندیشه هیچ پیشوند و پسوندی نمی‌پذیرد!

behcafe

خاطره ها و بعضی مواقع نوشته های بی ربط شیرین و بهزاد

ماندالا

می نویسم تا فراموش نشوم

بلند فكر ميكنم...

Enjoy your worries, you may never have them again

تِس آپه

آیم فاین. آیم جاست نات هپی.