1- یه دو هفته‌ای بود سه‌تارمو تازه از تعمیر آورده بودم بعد 7 8 سال کتاب اول هنرستان – دستور مقدماتی تار و سه تار (تالیف روح‌الله خالقی ) – رو هرروز باز میکردم تمرین میکردم – امروز تازه یه سایتی پیدا کرده بودم که اجرای نوتها توش بود و منم تا نزدیکای درس 40 رسیده بودم که یهو  سیم سل پاره شده ، معلوم نیست که دوباره چند سال باید منتظر بمونم تا بتونم دوباره شروع کنم

2- گلو دردی که دیروز شوخی بود امروز تبدیل به گوش درد شده ، پارسالم همین موقعا این بلا سرم اومد بعدش نزدیک 6ماه گوش درد داشتم – بعد که رفتم دکتر گفتش که بخاطر شکستگی دماغم هوا از پشت گوشم رد نمیشه – نفهمیدم ارتباطشو ولی الان یه عقونت ساده‌س آمپول بزنم خوب میشم – فقط اینکه سرماخوردگی چن ساعت اولش خوبه – یه کرختی خوبی تن آدمو میگیره ، یه چیزی بین خواب و بیداریه انگار

3- این شماره‌هایی که میذارم الکیه – چون هیچکدوم از این بندها اولویتی نداره – گزافه‌گوییه – که نمیدونم به کی بگم بنابراین به همه میگم :ی

4- آدم رومانتیک یا خیلی کلی‌تر بگم دراماتیکی نیستم ، نه میخوام و نه بلدم دل کسی‌رو به دست بیارم ، اما خب بهرجهت اینطور دیگه :/

Advertisements

وراجی

1- کتگوری‌های زیادی درست کردم اینجا که خیلیاش تاحالا استفاده نشده ، یا فقط یکی دوبار استفاده شده مثل همین کتگوری ! این یعنی که انتظارم از خودم بیشتر از چیزیه که هستم

2- دلم میخواست تمام روز این صفحه وبلاگ نویسیم باز بود و هی پشت سرهم شعر و داستان و کاریکلماتور مینوشتم ، بعد هی سعی میکردم و به وبلاگای دیگه سر میزدم که آدمای بیشتری منو بشناسن ولی خب در حد یه دل‌خواستگیه ! چون نه انقد باهوشم و مغزم فعاله که روزی هزار تا پست بزارم و هرکاری میکنم توضیح بدم – فیلم موزیک معرفی کنم یا شعر بنویسم داستان بنویسم یا صب تا شوم سر تو وبلاگاتون باشه و هی بخونم و هی کامنتای محشر بذارم براتون که بخونیدم -کاش بودم اما  این یعنی اینکه خودم نمیتونم انتظاراتی که از  خودم دارمو برآورده کنم !

3- تو مپوشان آن سخن‌ها که داری ! اگه حرفها پوشیدنی بودند من از برهنگی یخ میکردم ، شاید سالها بعد جنازه‌مو پیدا میکردن و از روی دی‌نی‌ای‌م میفهمیدن کسی از بی‌حرفی و بی‌تلاشی مرد آروین کریمی بود !

4- دیروز خونه‌ی یکی از رفقا بودیم شب رو نخوابیدم تا خود صب بیدار بودیم و فیلم میدیدم و تخمه میشکستیم و خزعبل تحویل هم میدادم – حتا کردی رقصیدیم و بعدشم زدیم زیر آواز دلتنگی که فردا کجاست ، تو محکوم به کدامین رنگی و این صوبتا . بعدم اون نزدیکای ساعت 12 بود که داشتیم یه سری کلیپای بلوتوثی و امثالهم نگا میکردیم یه کلیپی پلی کرد رفیقم که باباهه با دختر و پسرش رفتن صحرا ، یهو باباهه تفنگشو بر میداره بعد پسرشو میکشه بعدم میزاره دنبال دخترش اونم میکشه ، دختره داشت فیلم میگرفت قبل از اینکه باباهم بزنه بچه رو بکشه داشتن با دخترش میخندیدن ، از اون شب تاحالا نتونستم آروم بخوابم چون همه‌ش داره اون صحنه جلو چشم تکرار میشه ، حتا اون شبی که تا 6 صب بیدار بودیم با رفقا ، فیلم دیدیم ، بعدم صب رفتیم حلیم خریدیم بازم نتونستم درس حسابی بخوابم – هر یه ربع از خواب میپرمو اون صحنه رو میبینم .

5- انگار من آدم اتفاقی‌ام ! باید برام اتفاق بیفته تا بتونم روایت کنم – باید بخشی از اتفاقی باشم که می‌افته که سقوط میکنه ! باید اتفاق بیفته تا یاد این پیج بیفتم تا بتونم بنویسم .

6- این آهنگ Evgeny Grinko – Вальс اتفاق خوبیه

سوسک

برای ِ من بالا رفتن

از قله های کوچک ِ خاک

موفقیت است …

اگرچهدر شهر ِ من

فقط پیرمردان ِ سوخته

و پیرزنان ِ فراموش شده

.با اتوبوسها می روند

اگرچه معیار ِسنجش ِ من

من نیستم

و پای ِ من را

یارای ِ همراهی ام نیست

باری من تپه های ِ کوچک را

بلندتر از صومعه های هیمالیا

و کاخ های ِ رویاهای آدمیان

و خورشیدهای ِ فروخفته به کابوسهای ِ نهان

دریافته ام

و گاهی از آنها

به پائین جسته م

 هزاران بار بدتر از هزاران مرده

از آستانه ی آنها خودکشی کرده ام

اگرچه

معیار ِ سنجش ِ من

من نیستم…

کرم آلودم این روزها

پوست به مثابه ی تابوت

من از آن آدم‌های متوسطم که همیشه نیمه و ناتمام هستن ، آنهایی که نه حرفی برای گفتن دارند نه می‌توانند حرفی برای گفتن داشته باشند – همان آدم های تک بعدی که هیچ تخصصی در هیچ چیزی ندارند – نه سواد درست حسابی و نه علمی دارند – نه هنرمندند نه می توانند انسان یا حیوان باشند ولی دوست دارند هنرمند یا انسان یا باسواد باشند ولی هیچ کاری نمی کنند – از همان آدم های معمولی که تو خیابون و خونه ها فراونه –   .ماجرا از روزی شروع شد که سعی کردم حرف بزنم اما به جز اینکه نمی دانستم باید چه بگویم نمی دانستم به چه کسی باید بگویم ، فکر می کردم هر کسی که گوش دارد توانایی شنیدن را دارد پس در شهر راه افتادم و بلند بلند حرف میزدم نمیدانستم چه فایده ای دارد – واقعیت هم این بود که هیچ کس عکس العملی به حرفهایم نشان نمی داد چرا که هیچکس چند کلمه ای بیشتر نمی شنید از حرف های من که با سوت در گوشهایشان نجوا میکردم – از آن روز به بعد دیگر حرف نزدم -من حرفی برای گفتن ندارم – تکراری ام – نخوانیدم  –

شر و ور

یه رفیقی داشتیم خیلی آدم ِ گیری بود

پیچشو شل کردیم آدم پیچی شد همیشه تصادف پیش اومد

همون یه ذره پیچ یه عالمه کشته و زخمی داد

آخه هیچکی انتظار پیچ نداشت

 همه انتظار ِ مهره  داشتن

مهره‌ی ِ مارشو فروخته بود جاش واشر گذاشته بود

این شد که دیگه رفیق ما از مهره داران نبود

بلکه از دسته ی نرم تنانی بود

که تخصصش وا کردن شر بود

انقد شر وا کرده بود مردم اسمشو گذاشته بودن شرور

همه ش هرچی شر به سرش میومد باهاش ور میرفت

بعضی وقتام تا شر میدید به صورت اتوماتیک ور می‌شد

دست خودش نبود که اتوماتیک شده بود

خود به خود دست مردم براش ماتیک میزدن

خلاصه سرتونو درد نیارم

ایشالا سرتونو کادو بیارم

با این نون واهاشون !

بیاین یه کم حرف بزنیم خب ؟ – من خودم به اندازه ی کافی تنها هستم – اومدم اینجا دوست پیدا کنم – حالا نگامون نمیکنید عب نداره ولی صداتون چی ؟ اونم نمیشه ؟ :(

Private Shouts

فریادهای درگوشی

دمادم

یادداشت های محبوبه موسوی

تخته سیاه

شعرهای امین شاهنده - رازها و روزها

تَب خال

آخرِ بازی

یک جنسِ دوم

یک زن. همان که جنسِ دوم می خوانندش.

نجواگونه هایی در ســــــــــکوت

در سکوت بی مانند خود به نجوا پرداخته ام، نجوایی آرام و لذت بخش

naghshi

از نشانه های مومن آنست: که وبلاگ نقشی را میخواند. ( پراکندهایی از نقشي)

پرده ی آخر

وقت اضافه

Parviz Azadian

Just another WordPress.com site

زندانيان سياسى

مبارزه براى آزادى زندانيان سياسى

Qar Yolcusu

قاریولجوسو

ردّ پا روی حرف

کلمات رد پای منند در این بیکران

رنجنامه

آنچه زندگی می طلبد ،کمی شجاعت است

hamitanha

Smile! You’re at the best WordPress.com site ever

نافله ی شب های من

هیچ و خاکستر

Danceswithdreams

nothing more than the others

بیداری

وبلاگ شخصی پوریا کاف

08:48

Holy shit

پلاك80

آنچه از من گمشده است...

Goldene Verstand

.Once upon a time, I had a goldene Verstand. I lost it, just as I lost myself. I am here to find it again.

آه که اینطور !

خستگی های یک ذهن خسته !

آواره ای در آمستردام

درد دلها و خاطرات آوارگی‌ها ,تنهاییها و تلخ و شیرینهای زندگی

ساحل غربی

درد دل های یک غریبه...

کافه زن

یادمان میم، زنی که رویایی ناتمام ماند

حالا‌هر‌چی

آخرالزمان من است اینجا. به حساب خودم می‌رسم

راوی به روایت خودش

روایت های این وبلاگ ، برداشت آزاذ من است از آنچه دیده ام

ققنوس

روزمره‌ها، دغدغه‌ها

تک شاخ پرنده

تک شاخ پرنده دوست جادویی ما است

دانش کیهانی

هر دانش و آموزه ای که نوری به جایگاه کنونی ما بتاباند و چشم ما را در ادامه راه بازتر نگه دارد

روز هجدهم

اشعار پژمان بختیاری

زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا

آنچه در اینجا می نویسم واقعیت محض است

KHERS

لطفن توی بالاترین لینک نکنید. همچنین توجه داشته باشید که نظر دادن وظیفه نیست.

سکس،هنر و علم

در این وبلاگ سکس از دیدگاه هنری به تصویر کشیده شده ، و در مواردی رابطه آن با علم و نیز دین،فرهنگ و تمدن بررسی شده است

اندیشه

اندیشه هیچ پیشوند و پسوندی نمی‌پذیرد!

behcafe

خاطره ها و بعضی مواقع نوشته های بی ربط شیرین و بهزاد

ماندالا

می نویسم تا فراموش نشوم

بلند فكر ميكنم...

Enjoy your worries, you may never have them again

تِس آپه

آیم فاین. آیم جاست نات هپی.