ریبندان

در آن خانه که من خفته‌ام
تو در چارچوبِ دَرش مرده‌ای
به آن هنگام که از گرمایِ اجاقدان
بر تن احتمالا سیرابم، عرق رخته‌ام
تو در رگهایت یخ کرده‌ای.

لابد آنگاه کز بیمِ خوابی ترسناک غلت زده‌ام
تو بر زمین افتاده و منتظر مرگ بوده‌ای
که همین هم از جان به یغما برده بودی.

تنت به هر خردک نسیمی لرزیده
استخوان به دیوار قالب کرده
دست قلاب به دست
که باد تو را در خویش نکشد
چونان که برگی زرد را یا شاخه‌ای خشک را.

نعشِ زمان بر تنت می‌خزیده
نعشِ خودت روی تن زمین
که هر آهی به هزار قرن به درازا می‌کشیدی
اگر آه کشیدن توانسته باشی‌.

نفس در لابه‌لای دندان‌هایت منجمد می‌شد
که کوهی از یخ در تنت فرو می‌ریخت
و دوباره کوه‌تر می‌شد.

زوزه‌ی سگان در گوش‌های نیمه‌ کرت می‌پیچید
به شیواییِ ناقوسی که در گوشِ ویرانه‌ای می‌پیچد
خوش شانس اگر بوده باشی
گربه‌ای هم شاید لیس زده باشد پایت.

ای کاش
از آتش می‌بودی
کاشکی رگ‌هایت شعله می‌کشید
اما نه،
که در اجاقدان خانه‌هامان می‌سوختی
یا به اجبار خدایت پنهان می‌شدی.

چشمهایت به تاریکی مدفون شده
و تو ندانسته‌ای که از در خاک فرورفتن است
یا از در خواب فرو رفتن
که هردو بر تو یکسان بوده.

اکنون صبح شده و من برخاسته از کابوس دیشبم
اکنون صبح شده و تو در کابوس دیشبت مرده‌ای
اکنون صبح شده
تو از سرما مُرده‌ای
تو در سرما مرده‌ای.

Advertisements

کولی –

سردخانه‌ای می‌شدم برای لاشه‌ات 

اگر آخرین ِ مردگان این سال بودی
به سان پیرمردی خشک که
در دستهایم چندین رود را گریه کرد
برای ِ خاطر ِ چاقوهای ِ زخمی ِ مردُم
برای ِ خاطر ِ گنجشکی که
روی ِ شانه‌هایش مُرده بود.

چونان دخترک ِ چوپان ِ لاغری که
در شانه‌هایش دو اژدهای ِ خواب آلود دارد
دباغی خالی از پوست می‌توانستم باشم
برای خاطر ِ لرزش ِ شانه‌های کوچکت از سرما
برای ِ خاطر ِِ تمام ِ گرگ‌هایی که
هنگام دریدن ِ گوسفندی مُرده بودند شاید.

چون مادر ِ نیمه‌جانی که
آخرین موسیقی‌ای که شنیده
لالایی ِ مرگ‌باری بود که
برای نوزادش زمزمه ‌می‌کرد
گورستان‌ات می‌توانست باشد آغوشم
برای ِ خاطر ِ تقلای ِ کوچکت زیر ِ آوار
برای ِ خاطر تویی که
در هر خط ِ این شعر جان داده‌

چونان پسر ِ فلجی که
در پاهای‌اش دو بچه گراز فرار می‌کنند
قربانگاه‌ات می‌توانستم باشم
برای ِ خاطر سکون ِ حیوان ترسیده
به ِ خاطر ِ تن ِ بیگانه‌ات که
مرز ِ میان تو و تمام دنیاست .

اما اگر می‌توانستم دوستت بدارم
تمام این مرگ‌های ِ استعاره‌ای را
به مردگان ِ قرنهای ِ قبل می‌سپردم
و برای ِ زندگی‌ات کمین می‌کردم

اما اگر میتوانستم دوستت بدارم
حتما در سالی کبیسه اتفاق می‌افتادم
تا برای چند دقیقه ی ِ تو
چندین سال دست و پا بزنم
چون تک تیراندازی که
هدف ِآخرین گلوله‌اش خودش است.

خونابه !

من کیفم پر است از گلوله‌های مشقی
باید این گلوله‌ها را بنویسم
هر روز ،چند بار ، با مداد ِ قرمز !
وگرنه فردا باید اشک‌آور را بگریم !

همیشه بعد از نوشتن ِ گلوله‌ها
دستهایم همچون مدادم قرمز می‌شدند !
برگ برگ ِ دفترِ لاغرم قرمز می‌شدند!
از دستهایم و همه‌ی دفترهایم
صدای ِ ناله و فریاد زنان و مردانی می‌آید آقا
که گمان نمی‌برم هیچکدام هنوز مُرده باشند !

آقا! اجازه!  مگر این گلوله‌ها چه فرقی باهم دارند
چرا باید تک به تک ِ آنها را بنویسم ؟
خانه‌مان پر از ترکش‌های ِ سرد ِ فلزی  شده است
و بوی ِ باروت ِ تازه ، جای ِ بوی ِ غذا را گرفته است !

آقا! من کاری نکرده‌ام! چرا مرا می‌زنید ؟
دیروز برادر ِ کوچکم
یکی از دفترهای مرا را به خودش شلیک کرد
او زنده ماند اما من که میدانستم
دیگر زندگی نخواهد کرد !
پدر مرا کتک زد
و مداد ِ قرمزم را شکست
دستهایش قرمز شد!
من مجبور بودم با مداد ِ سیاه
همه‌ی گلوله‌های ِ شما را بنویسم آقا!

آقا ! دستهای ِ من چرا سیاه شده است ؟
دفترهای ِ قبلی که با مداد ِ قرمز نوشته بودم
چرا سیاه شده‌اند ؟
در دفتر ِ من مردان و زنانی سکوت کرده‌اند
که گمان میبرم همه‌شان مُرده‌اند !

عنوان در متن و بیرون از متن است !(دریدا)

تو ، آن شکار هستی که شکارچی را

به کشتارت وا می‌داری

اما چنان آرام و آهسته ‌می‌دوی

که شکارچی‌ات جلوتر سوده بنشیند

به دیدن تو

تا تو باز رسی

تو آن تلالویی هستی که اگرچه خُرد

اما لمحه‌ای در چشم او بودی

پلک‌هایش را که بست

به تاریکی ِ پشتِ چمهایش چسپیدی !

تو آنچیزی هستی که

عقربه‌های ساعت ِ روی ِ دیوار را می‌چرخاند

و تمام مدت در پی ِ آن می‌دود

چونان خر  ِ پیر در آسیاب

که به بهای ِ دویدن و جاماندن زنده است !

تو آن غباری که باد را

به دنبال ِ خود آورده است

اما پیش از آنکه بر پنجره‌ای بنشیند

باد او را با خود برده است !

تو آن جوهره‌ی ِ شرابی

که رقصان  و اندوهناک به زمین می‌افکَنَدَم

اما در انگور نیستی !

تو آن چادر ِ سیاهی هستی که

در شبی سرد در بیابان استوار شده است

اما هیچ کس درون آن  نیست !

تو آنقدر آهسته‌ و گنگی که

از همه‌چیز و همه‌کس جا می‌مانی

تو از آهستگی ِ خودت هم جا می‌مانی

اما همه‌چیز را همه‌کس را هم در نوردیده‌ای

جای ِ پایت پیدا نیست اما پاهایت پیداست

شبح‌وار در خودت دفن شده‌ای !

با این همه

من آنچیزی‌ام که ایمان دارم «تو نیستی»

تو عدم حضوری !

وگرنه آن شکارچی تو را می‌کُشت!

وگرنه پشت ِپلک‌ او همیشه روشن بود-

وگرنه آن خر ِ پیر از حرکت باز می‌ایستاد

یا آن ساعت عقربه‌هایش می‌ریخت!

وگرنه غبارآلود بر هرچیز بزرگ و کوچکی می‌نشستی

و هرچیزی و هرکسی را به خودت آلوده می‌کردی!

وگرنه من هیچ‌گاه از مستی بیدار نمی‌شدم!

وگرنه آن چادر در برابر خورشید و گرگ فرسوده نمی‌شد !

تو عشق نیستی

تو خدا نیستی

تو زیبایی نیستی

تو امکان نیستی

تو دروغ نیستی

تو حقیقت نیستی

تو عدم ِ حقیقتی !

وگرنه من مجبور نبودم

که برای تو بگویم که تو چیستی !

جنگل ِ بی‌برگی

در تن ِ نحیف ِهر کاغذی
هزاران دارکوب نوک میزنند به هیچ !
جوجه‌ی ِ پرنده‌ها پیش از آنکه پرواز بیاموزند
با ته‌پُر خودکشی می‌کنند
مردان و زنانی در حین ِ دریدن ِ یکدیگر
همدیگر را می‌بوسند
برگهای ِ درختان را که باد برده است
به شکل ِ برگی ِ بر درختی دیگر باز میگردند
کودکی در بهاران دنبال توپش می‌دود
و ناگهان زیر برف دفن می‌شود
صدای ِ نوزادی که مادرش را گم کرده است
صدای ِ اره‌برقی می‌شود
در تن  ِهر کاغذ ِ کهنه و هر کاغذ ِتازه
فصلها به گونه‌ای هستند که
همه‌ی ِ فصلها هستند و هیچکدام نیستند
صداها به یکباره خفه می‌شوند
و تصاویر به بو بدل می‌شوند
هرچیزی مانع ِ خودش و مانع هرچیز دیگر است
ولی آن را هم ادامه است !

هر کاغذی به تنهایی
نوادگان ِ حافظه‌ی ِبی‌شمار درخت است
که در هم تنیده‌اند
ماحصل ِ تابوت و گهواره
صندلی و عصا و پای ِ چوبین
پینوکیو و کنده‌ی ِ پیر
که از هر دو فقط دود بتواند برخیزد !
شاید بازیافت ِ شعری که چاپ نشد
اما برای تو سروده شده بود !

هوای ِ خونه!

دیوارهایی که می‌سازید-
حتما سنگ ِ قبرهای ِ فراوانی در  خود دارند
که هرکدام مرثیه‌خوان ِ شب‌اند!

سیستم  ِحمل و نقل ِ شهری‌تان –
نعش کش ِ عمومی است لابد
برای بردن لاشه‌ها از گورستانی به گورستانی دیگر

در تقویم‌های زیبایتان-
همه‌ ی روزها ، روز فراموشی است انگار
که از گذر ِ خورشید
سایه‌ی ِ آدمی به دور ِ خودش می‌پیچد و آدمی نه !
اما هیچ کس به‌یاد نمی‌آورد
که دیگر هیچ وقت نه این سال نو می‌شود
نه این آدمها که همچون لباسهایشان پوسیده‌‎اند!

مرگ همه‌چیز را فراگرفته است
تمام ِ خیابان‌ها را
تمام ِ خانه‌ها را
دست همه‌ی کسانی که در دست می‌گیریم !
و در مغازه‌ها هرچیزی که می‌فروشند
بخشی از جان ِ مردگان و لاشه‌ها است
که شما ارزان خریدید و گران می‌فروشید !

هوای ِ خونه‌ام بهاره ! جانا !

دندان‌هایم کنام ِ زنبورها بود

از هجوم ِ نیش‌هاشان دهان گشادم

زنبورها بر گل‌های پژمرده نشستند

و شهد ِ گس ِمرگ را باز آوردند !

دندانهایم بر زمین فروریخت

و تمام زمین را فراگرفت

دهان‌های گرسنه‌ی ِ مردگان

[که نه نان می‌شناسند و نه ‌دندان ]

از قبرها برمی‌آیند

و دندانهای ِگسترده بر زمین را می‌بلعند

زنبورها بر سراسر آسمان گسترده‌اند

و خورشید را حجابند

دندانها برسراسر زمین ریخته‌ شده‌اند

درختان ِ دندان روییده است

و مردگانی معلق که تنها دهانند

با غرش‌هایی که زندگی را می‌ترسانند

جهان اینچنین بود

پیش از آنکه تو سر بر سینه‌ی خیابان بگذاری

با آن چاقوی ِ سرد روی ِ گلوی‌ات

و  تو آنقدر گریه کنی

تا سیل

خدا و ابدیت و معجزه را غرق کند !

که من از فریادشان از خواب بپرم !

Private Shouts

فریادهای درگوشی

دمادم

یادداشت های محبوبه موسوی

تخته سیاه

شعرهای امین شاهنده - رازها و روزها

تَب خال

آخرِ بازی

یک جنسِ دوم

یک زن. همان که جنسِ دوم می خوانندش.

نجواگونه هایی در ســــــــــکوت

در سکوت بی مانند خود به نجوا پرداخته ام، نجوایی آرام و لذت بخش

naghshi

از نشانه های مومن آنست: که وبلاگ نقشی را میخواند. ( پراکندهایی از نقشي)

پرده ی آخر

وقت اضافه

Parviz Azadian

Just another WordPress.com site

زندانيان سياسى

مبارزه براى آزادى زندانيان سياسى

Qar Yolcusu

قاریولجوسو

ردّ پا روی حرف

کلمات رد پای منند در این بیکران

رنجنامه

آنچه زندگی می طلبد ،کمی شجاعت است

hamitanha

Smile! You’re at the best WordPress.com site ever

نافله ی شب های من

هیچ و خاکستر

Danceswithdreams

nothing more than the others

بیداری

وبلاگ شخصی پوریا کاف

08:48

Holy shit

پلاك80

آنچه از من گمشده است...

Goldene Verstand

.Once upon a time, I had a goldene Verstand. I lost it, just as I lost myself. I am here to find it again.

آه که اینطور !

خستگی های یک ذهن خسته !

آواره ای در آمستردام

درد دلها و خاطرات آوارگی‌ها ,تنهاییها و تلخ و شیرینهای زندگی

ساحل غربی

درد دل های یک غریبه...

کافه زن

یادمان میم، زنی که رویایی ناتمام ماند

حالا‌هر‌چی

آخرالزمان من است اینجا. به حساب خودم می‌رسم

راوی به روایت خودش

روایت های این وبلاگ ، برداشت آزاذ من است از آنچه دیده ام

ققنوس

روزمره‌ها، دغدغه‌ها

تک شاخ پرنده

تک شاخ پرنده دوست جادویی ما است

دانش کیهانی

هر دانش و آموزه ای که نوری به جایگاه کنونی ما بتاباند و چشم ما را در ادامه راه بازتر نگه دارد

روز هجدهم

اشعار پژمان بختیاری

زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا

آنچه در اینجا می نویسم واقعیت محض است

KHERS

لطفن توی بالاترین لینک نکنید. همچنین توجه داشته باشید که نظر دادن وظیفه نیست.

سکس،هنر و علم

در این وبلاگ سکس از دیدگاه هنری به تصویر کشیده شده ، و در مواردی رابطه آن با علم و نیز دین،فرهنگ و تمدن بررسی شده است

اندیشه

اندیشه هیچ پیشوند و پسوندی نمی‌پذیرد!

behcafe

خاطره ها و بعضی مواقع نوشته های بی ربط شیرین و بهزاد

ماندالا

می نویسم تا فراموش نشوم

بلند فكر ميكنم...

Enjoy your worries, you may never have them again

تِس آپه

آیم فاین. آیم جاست نات هپی.